آقای کاف

آقای کاف

مرثیه‌ای برای پادشاهی که دیگر نمی‌جنگد

۱۴۰۴/۰۲/۱۷ 2:07 ق.ظ

گاهی شکست، فقط پایان یک مسابقه نیست؛ آغاز یک تبعید است، تبعیدِ افتخار، تبعیدِ خویشتن. بارسلونا را نه حریفان که خاطرات به زانو درآوردند، شکستش ندادند، فرسوده‌اش کردند… قطره‌قطره، آه به آه. آنفیلد را اگر به فراموشی بسپاریم، صدای آن چهارتایی هنوز در رگ‌های تاریخ می‌دود، مثل سمّی در خونِ یک قهرمان نیمه‌جان. رم؟ نه، رم را نمی‌توان پاک کرد؛ آن شب لعنتی، آن سکوت پس از گل سوم، به‌سانِ چاقویی زنگ‌زده در سینه‌ی خاطره، همیشه همان‌جا می‌ماند. و اینتر… ضربه‌ی آخر، دقیقه‌ی ۹۹، تابوت بسته شد؛ امید نه فریاد زد، نه جنگید، فقط آه کشید و رفت.

تیمی که روزی بر نقشه‌ی فوتبال سلطنت می‌کرد، اکنون چون پیرمردی خسته، در میدان راه می‌رود، نه برای جنگیدن، فقط برای فراموش نکردن. هر پاس، زخم کهنه‌ای‌ست که باز می‌شود. هر شوت، تداعی تحقیر است. آن فوتبالِ زیبا، که روزی زبانِ خدا بود، اکنون زبانِ مویه است. از آن شب‌های پرغرور چیزی نمانده؛ نه از شش‌تایی مادرید، نه از ومبلی و نگاه تسلیم‌شده‌ی منچستر. نیوکمپ؟ حالا فقط دیوارهای بلندِ خاطره‌است؛ فریاد ندارد، لرزش ندارد، شور ندارد.

ما مانده‌ایم با پیراهن‌هایی که دیگر بوی افتخار نمی‌دهند، بوی خاک می‌دهند، بوی سال‌هایی که رفت. پرچم‌مان هنوز برافراشته است، اما از بادِ غرور نیست، از عادت است؛ عادت به دوست داشتن چیزی که دیگر نیست. بارسلونا هنوز زنده است، اما نه مثل یک قهرمان؛ مثل شعری که کسی حفظش کرده، اما دیگر نمی‌خواندش.

ما عاشق مانده‌ایم، بی‌معشوق؛ دل بسته‌ایم، بی‌پناه؛ وفاداریم، بی‌افتخار. این عشق، شبیه نماز خواندن در ویرانه‌ای‌ست که هیچ خدایی دیگر در آن ساکن نیست. و این شاید تلخ‌ترین واقعیتِ یک اسطوره باشد: ما هنوز دوستش داریم، هنوز به نامش می‌لرزیم، اما دیگر نمی‌توانیم به او افتخار کنیم. بارسا دیگر فوتبال نمی‌نویسد، مرثیه می‌سازد.

دیدگاه تان را بنویسید

نظر خود را درباره این مقاله بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *