آقای کاف

آقای کاف

تو ای طلوع آرزوی خفته بر باد

۱۴۰۳/۱۲/۱۹ 0:23 ق.ظ

من برگشتم…

از میان طوفان‌هایی که فکر می‌کردم شاید هرگز از آن‌ها عبور نکنم، از دل روزهایی که سنگینی‌شان مرا آرام‌آرام به عقب می‌راند، از فصل‌ها و سال هایی که در آن‌ها بیشتر نظاره‌گر بودم تا بازیگر. پنج سال گذشت. پنج فصل از زندگی‌ام که در آن‌ها ساختم، یاد گرفتم، عمیق‌تر شدم، اما در سکوت. انگار که داشتم خودم را برای روزی آماده می‌کردم که بالاخره برخیزم، که بالاخره بگویم: من برگشته‌ام.

این برگشتن فقط یک تصمیم ساده نیست. این برگشتن، صدای تمام آرزوهایی است که درونم ریشه دوانده بودند، تمام شب‌هایی که با چشمانی خسته اما پر از امید، به خطوطی از کد خیره می‌شدم و سعی می‌کردم بفهمم چطور این دنیا شکل گرفته. این مسیر، راه من است. می‌دانستم که روزی، باید آنقدر جلو بروم تا دیگر فقط یک علاقه‌مند نباشم، تا فقط تماشاگر دنیای کدها نمانم، تا خودم چیزی بسازم که ارزشش بیشتر از یک رویا باشد.

سال‌ها گذشت، مسیرها تغییر کرد، من تغییر کردم. بارها نزدیک بود فراموش کنم که از کجا شروع کرده بودم. بارها زندگی مرا در مسیری دیگر کشاند، اما هر بار، در تاریک‌ترین شب‌ها، نوری از گذشته‌ام در دلم زبانه می‌کشید. یادم می‌آمد که آن کودک درونم هنوز زنده است، که هنوز همان رویا را دارد. همان آرزویی که روزی در سکوت برای خودم زمزمه می‌کردم: می‌خواهم یک برنامه‌نویس خوب باشم.

حالا اینجایم، با دستانی که هنوز برای ساختن مشتاق‌اند، با ذهنی که دیگر از چالش‌ها نمی‌ترسد. دیگر نمی‌خواهم در حاشیه بمانم، دیگر منتظر نمی‌مانم که فرصت‌ها از راه برسند. خودم به سمتشان می‌روم. این بار، آمده‌ام که بمانم، که تغییر دهم، که اتفاق بسازم.

من برگشته‌ام، و این تازه شروع ماجراست.

دیدگاه تان را بنویسید

نظر خود را درباره این مقاله بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *